یالوم در رمان«درمان شوپنهاور» دو داستان را توأمان پیش میبرد که در چهلویک فصل بهصورت یکدرمیان روایت میشوند. خط سیر داستان اول حکایت درمانگری به نام جولیوس است که بهخاطر سرطانی وخیم، با مرگ خود مواجه میشود و در این مخمصهی وجودی قرار میگیرد: حالا که دیگر مرگ دارد میرسد، زندگی چه معنایی دارد؟ آیا میتوان معنای زندگی را در مواجههی با مرگ بازآفرید؟ او در پاسخ به این پرسش، گذشتهاش را مرور میکند، به ارزیابی خویش مینشیند و برای سنجش غنای زندگانیاش دست به آزمون میزند. خط داستانی دوم کتاب روایتی است از زندگی آرتور شوپنهاور و اندیشههایش، روایتی که مزهی رواندرمانی میدهد! نوعی بیوگرافی و اندیشهنگاری که دردها، رنجها، و غمها در تاروپودش نمایان است. فروید، خالق روح رواندرمانگری امروزی، بسیار متاثر از اندیشههای شوپنهاور بوده، از این رو یالوم، درمان را با شوپنهاور گره میزند. جولیوس در هنگام مرور گذشتهاش به یاد بیماری به نام فیلیپ میافتد، که با وجود سه سال کار درمانی منسجم، درمان برایش کاملا بیفایده بود و آن را رها کرده است. یادآوری درماندگی مواجههی با فیلیپ او را بر آن میدارد، بعداز بیستوپنج سال، با فیلیپ تماس بگیرد. در اینجا یالوم به مخاطب تلنگر میزند که همیشه نقطهی عطف زندگی آنجایی است، که ما تمام میشویم و درمان از شهامت رویارویی با اوج درد آغاز میشود. جولیوس با فیلیپ ملاقات میکند. فیلیپ که دیگر حالا زیست کاملا متفاتی را برگزیده، بیان میکند که با فلسفهی شوپنهاور درمان شده است، اتفاقی که ذرهای در جلسات درمانیاش با جولیس نیافتاده بود. از طرفی دیگر، شخصیت فیلیپ آنقدر به شوپنهاور نزدیک است که اگر شوپنهاور امروز میخواست نفس بکشد، فیلیپ میبود. او به گروه درمانی جولیوس میپیوندد و دوباره آن دو با هم، همداستان میشوند. در واقع محل تلاقی دو خط داستانی متفاوت کتاب، شخصیت فیلیپ است. فیلیپ همان بیماری است که درمانگر خود را درمان میکند.